آدمی... هی آدمی!

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
 

آرام بگيريد .. به نوبت.. يك به يك مي‌سرايمتان.

مگر به قول من شك داريد؟

واژه به واژه قدم به قدم.

اينهمه عجله براي چيست؟ اصلاً چه كسي به شما قول داده كه خواهد خواندتان كه اينهمه براي سروده شدن، بي‌تابي به خرج مي‌دهيد؟

چه؟ چه گفتيد؟ تنها توقعتان فقط سروده شدن است؟

خوانده شدن هدف نيست؟ چه شاعرانه!

باشد .. قبول.

باز مي‌گويم و مي‌گويم و مي‌سرايم.

تنها از اين به بعد بايد با همان علامت مخصوص به درآييد تا بال پروازتان دهم؟ باشد؟؟ قول؟ پس بگوييد بسم الله..

يكي‌بود يكي نبود زير اين آسمون كبود؛ وقتي كه هيچكس نبود، فقط و فقط يك وجود فرياد مي‌زد.

و مي‌پرسيد چه كسي مي‌آيد عاشق من شود؟

ولي هيچكس جواب نمي‌داد.

باز فرياد زد پرسيد صدا زد صبر كرد.

باز هم صدايي بلند نشد؛ پس دست به كار شد تا خود؛ با دست خودش عشاقش را بسازد. و ساخت. معجوني از آب و خاك

آدمكي بود ساختة خودش؛ خود نيز حيرت كرده بود.

چه بي‌خطا و چه زيبا! نگاهش كرد.. غرق لذت شد.

وه كه اين آدمك هيچ كم و كسري نداشت باز صدا زد و پرسيد :

تو زا با دو دست خويش آفريدم ؛ مي‏آيي عاشقم شوي ؟

مي‏آيي بشناسيم ؟ مي‏آيي تا ابد با من باشي ؟!

باز صدايي نشنيد صبر كرد ولي نشنيد

دست كرد و سينه ي آدمك را دريد قطعه گلي را برداشت و نظري انداخت آهي از دل بركشيد و قطعه گل شروع به تپيدن كرد چشم آدمك باز شد و تـو را نگاه كرد تو هم نگاهش كردي لبخندي زد لبخندي زدي

و آرام گفتي : منم آن گنج مخفي كه دوست داشتم كسي بشناسدم آفريدمت خلقت كردم تا بشناسيم تا عاشقم شوي يا حتي جانشينم

مي‏آيي با من ؟ مي‏آيي عاشقم شوي ؛ تا تو را مثل خود كنم ؟

نگاهي به تو كرد و نظري به اطراف عشق ممنوعه ؛ عجب قشنگ خودنمايي ميكرد جلوه اي آراست ؛ برقي زد نقد بودنش را به رخ آدمك كشيد آدمك نيم‎‏‏نگاهي به تو كرد و لبخند تو كه هنوز بر لبانت بود ؛ ايستاد و نيم‏نگاهي به عشق ممنوعه ،

دلش ضعف رفت

يك چشمش را بست تا سنگيني بار نگاه تو نيازاردش

يك گوشش را هم گرفت تا گرماي نفست را نشنود

رو به تو كرد و عقب عقب رفت ؛

عشق ممنوعه هنوز جلوه نمايي مي‏كرد و مي‏رقصيد ؛ آدمك ديگر رسيده بود به جايي كه بتواند آن چشمش را هم باز كند و گوشش را آزاد

نگاهي كرد ديگر حتي سايه ي تو را هم نمي‏ديد

جستي زد دهانش را براي بلعيدن عشق ممنوعه باز كرد

تو قطره اشكي ريختي ولي او نديد ، چون دو چشمش را بسته بود تا مزه ي عشق ممنوعه را بيشتر و بهتر بفهمد

دهانش را باز باز كرد تا عشق ممنوعه ، خوب در دهانش جاي بگيرد آنرا محكم به دندان گرفت و آسان بلعيد

خورشيد رو به غروب مي‏رفت عشق ممنوعه باز هم جلوه نمايي

مي‏كرد

و آن پايين تر

آدمك

عريان و پشيمان قلبش را به دهان گرفته بود

(منظور از آدمك يك نماد است از بشر)


نویسنده : dina بازدید : 111 تاريخ : شنبه 4 آبان 1392 ساعت: 12:51
برچسب‌ها :